سلام 

امیدوارم همه خوب باشید... 

ماه رمضون امسال با استرس هر چه تمام تر گذشت و دوست داشتم اندازه شش ماه طول بکشه 

چون من بعد ماه رمضون باید جواب بدم  ..  باورتون می شه یا نه من هنوز تصمیم نگرفتم 

مهران عزیزم تو زندگیم هست مثل اوایل اشناییمون و زندگیمون خوب و خوش و خرم و مهربون ... ظاهرا می خواد جبران کنه همه بی محبتی هاش رو .. 

تو این مدت هزاران بار گفتم چرا انقد دیر اومدی بعد از مکه اومدن من می اومدی .. عید نوروز می اومدی .. 

 

و نامزدمم هست و منتظره  تا زودتر عقد کنیم بهانه اخیرم ماه رمضون بود و الان بهانه دیگه ای ندارم 

  آدم خیلی خوبیه مشکلی نداره ..  قبولشم دارم و اونم دوستم داره 

بنظرتون من باید چه غلطی کنم ؟ 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ | 9:55 | نویسنده : افسون |
سلامممم 

خداروشکر درست شد اینجا

میام به زودی

من هنوز تصمیمی نگرفتمم 

التماس دعاااااااا خیلی گرفتارم 



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ | 11:49 | نویسنده : افسون |
حال این روزای من

نگفتنیس

دلشوره ، استرس و گریه .. ضعف فکر و ..

اون دوسال سختی پیش حال این روزام لنگ می ندازه ...

بعضیا گفتن وقتی مهرانو فراموش نکردی چرا با اقای خواستگار بودی و ..

من اقای خواستگارو وقتی قبول کردم که میدونستم مهران جوابش برای من نه " هستش ...

ولی بازم راضی به ازدواج نشدم باهاش کشش دادم یه سال .. بهشم گفته بودم خانوادم راضی نیستن چون اون روی مهریه یه عددی می گفت که خانواده من جدا راضی نبودن 14 تا)

ولی از لحاظ رفتاری انسان با شخصیت و فوق العاده ای ه بود و هست و فوف العاده عاشق من

من تا یه هفته قبل بله برون بهش می گفتم هنوز معلوم نیست چون خانوادم و پدرم اوکی ندادن برای مهریه

ولی من بچه می خوام

همه می دونن من تو حسرت بچه دار شدن سوختم .. برای من هدف زندگی بچه داشتن و خانواده داشتنه

خیلی ها بهم تو این دوسال گفتن بابا برو دنبال زندگیت برو مهران نمی خوادت من تا اخرین لخظه موندم به پاش

تا شب قبل بله برون ... هنوز اس  م سش رو دارم می دونستم به دردم می خوره

سفت و سخت گفت برووو ایشالا خوشبخت شی

منم با دلی شکسته اما اما آروم حلقه نامزدی رو پذیرفتم که بندازن به دستم

من چه میدونستم عشققم برای اینکه ببینه این دوساله منو محک بزنه گذاشته بعد از نامزدیم پیشنهاد برگشتنم رو بده

حرفای نگفته این دوسال رو الان بگه

یه بار به من زنگ نزد تو این دوسال

یه بار نگفت وسایل خوونه همونطور مونده تا تو بیای

الان داره می گه الان داره عاشقی می کنه

الان داره از خاک گرفتن وسایل خونمون می گه ، می گه خودمم خاک گرفتم

من دارم له می شم

برای من فقط دعا کنید

من نمی تونم شاهد اذیت شدن عشقم باشم که چیزی رو طلب کنه من نتونم براورده کنم

من نمی تونممممممم  شاهد آه کشیدن آقای خواستگار باشم که چرا آبروش و جلوی خانوادش بردم بی دلیل گذاشتمش کنار ..

کاش این روزااااااا تموم شنننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

 
 
مشاور رفتم اول پیش یه اقای مجرب .. گفت شک نکن برو دنبال زندگیت و مهرانو بذار کنارر
 
گفت شک داری اتاق کناری یه خانم دکتره مشاوره .. اونم نظر بالایی رو داد
 
سومی اما با مهران رفتیم گفت برگرد به زندگیت چون شوهرتو دوست داری
  و من 
 
گیج تر شدم ... 
 
فقط منتظر اینم یکی جز خودم کاری کنه .
 
شاید دستای خدا 


تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ | 10:32 | نویسنده : افسون |
مثل باد سر د پاییز غم لعنتی به من زد ...

خوشی من یه روزه تموم شد

جمعه قبل بله برونم بود و من از قبل مهران رو با خبر کرده بودم که اگه می خواد بیاد گفتم شاید بفهمه دارم میرم به غیرت بیاد

از وجود خواستگارای تک توکم باخبر بود از قبل ،این مورد رو هم بارها بهش گفته بودم ممکنه قبول کنم چون می خوام تشکیل خانواده بدم همیشه هم جوابش این بود خوشبخت بشی ایشالا..

شب قبل بله برونمم باز گفتم گفتم ... گفت کسی بهت گفته بود مگه منتظرم بمون ؟ حالا هم برو دنبال زندگیت

منو تو اینده ای نداریم و انقد قاطع و بد بهم جواب داد که تکلیفم با خودم صد درصد مطمئن شد ..

 

فردای بله برون مهران پیغام داد ...

مهران گفت می خوام بیام دنبالت ...

مهرانم از اون روز کلی وعده های قشنگ داده برای برگشتم با مامانم اومد حرف زد

همش انگار خوابه انگار فییلمه انگار داستانه

عاشق شده باز ..

چهارشنبه 9 اردیبهشت قرار عقدم با اقای خواستگارو کنسل کردم به بهانه فوت اقوام ..

قرار اتلیه رستوران همه چی کنسل شد ..

و من گیج تر از همیشه موندم چه تصمیمی باید بگیرم ...

مهران کلی وعده و وعید داده می دونم دروغ نمی گه ...

می گه دوسال هم می خواستمت می خواستم تنبیه شی که رفتی

خدا من ظرفیتم پره بسسسسسسسسسسسسمه

کمککککککککککککککککککککککککککککک

 


تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۳ | 8:8 | نویسنده : افسون |
سلام

این هفته اخر هفته بله برونمه با اقای خواستگار

هفته بعد چهارشنبه مراسم عقدمه

برای شروعی دوباره زندگی جدید و به امید بچه دار شدن ...

تا الان هم به مهران فرصت دادم فکراشو کنه تا اخرین لحظه منتظرش می مونم

 

دعام کنید ..

 

 


تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۲ | 10:47 | نویسنده : افسون |
سلامممممممم !

یکی از دوستان بهم حرف جالبی زد ! فرمودن که خودت وبلاگتو جدی نمی گیری و من اینطور شد که به خودم اومدم

امسال نسبت به پارسال برای اومدن عید اندکی ذوق دارم و نشونشم این بود که رفتم خرید به عادت هر ساله و گذشته ها ..

یه مانتوی مهمونی مشکی که بعد از روزهای متمادی تلاش نصیبم شد! یعنی یه روز کل خیابون ولی عصر به بالا رو گشتم مینیاتور که همیشه کاراش شیک بود هم چیز جالبی نداشت و بعدشم پاساژای ونک رو کلی گشتم با دوست و همکارم اما هوووچی نیافتم جز یه لیوان ذرت مکزیکی و پنیر

در نهایت رفتم همون مزونی که تو اینستا کاراشو دیده بودم جدا قیمتاش مناسب نسبت به جاهای دیگه و مانتوهاش خوش دوخت تره اینم آدرسش : nafismezon

دیگه اینکه یه کفش شتری خیلی ساده و خوش پا هم خریدم ..

یاد بادآن روزگاران یاد باد ... که بعد سال تحویل با مهران عزیزززز زودی عید ی هامونو رد و بدل می کردیم و عکسای دو نفره کنار هفت سینمون می نداختیم و بعد من لباس نووو می پوشیدم و پیش به سوی خونه ی مامانا ... همیشه ناهار روز اول عید خونه مامان من و مامان هم به خاطر داماداش که عاشق فسنجونن فسنجون و ماهی و مرغ درست می کرد ..

یادمه پارسال اولین عیدی بود که زنش نبودم و دومین عیدی بود که کنارش نبودم و به تلخی زهر برام گذشت و موقع سال تحویل با اشکام اوقات پدر و مادرمو تلخ کردم ..

راستش من هنوز همونم امروز اومدم بگم من هنوز هیچچچچ تغییری نکردم هنوزززز چشام پر اشک می شه یادش می افتم

"هنوزم راه برگشتن به روز روشنو دارم"

امیدی به برگشتم نیست ، این رو از این همه وقت حرف زدن با مهران فهمیدم ، اون کاملااا نظرش اینه که اگه دوباره برگردیم به هم اوضاع بدتره چون مشکلمون حل نشده و وجود داره و در برابر خواهشای من که من با وجود مشکل قبلی می خوام زندگی کنم ، اهمیتی نمیده و سرد سرد می گذره از خواستم مثه همون قدیما که حرفمو گوش نداد برای بهبود ...

خب دوباره زدم به صحرای کربلا !

اتفاق خاصی تو زندگیم نیفتاده ..

فقط همون اقای خواستگار که مدتها هست ، هست ...

مشکلی خاصی ندارم باهاش ولی با کوچکترین اختلاف نظر که خیلی شاید طبیعی باشی پررررررت می شم به گذشته و غرق فکر می شم ووووو عزممو جزم می کنم که نه مگه می شه من مهرانو بذارم کناررر هیشکی رو جز اون نمی خواممممم ... و باز می رم سراغ مهران زنگ می زنم اونم می رونه منو از خودش و یا جواب نمیده دل شکسته ادامه می دم به زندگی و این روند ماه هاس داره تکرار می شه ..

یعنی من خوب می شم ؟؟

 

هنوزم راه برگشتن به روز روشنو دارم
اگه از این شب تاریک یه جوری دس بردارم
هنوزم ردپای من تو برفای زمستونه
شاید بازم امیدی هست که برگردم به اون خونه
کمک کن سایه ی وحشت جونیمو قوروق کرده
دلم بی لمس عشق تو همش این گوشه بغض کرده
تو تاریکی مطلق یه روزی راهو گم کردم
کمک کن باصدای تو به دنیای تو برگردم
یه راهی پیش روم وا کن دوباره فکر آغازم
میخوام پیروزشم اینبار به این دشمن نمیبازم
از این دوری از این زندون از این زنجیر بیزارم
چه کاری با خودم کردم چرااااااااا سردرنمیارم
سر در نمیارم...

 

مرتضی پاشایی که این آهنگش مننو تا مرز تیمارستان رفتن  می کشونه ..


دوست عزیزم مینا..

کامنتت رو خوندم

خیلی دلم گرفت ، خیلی اشک ریختم .. دلم برای خودمون سوخت .. ولی شما با من فرق داری که خوب بزرگک شدی من بچگانه فک می کنم ..

لطف کن خصوصی یه ردی از خودت برام بذار ممنونم  

 

 

 


تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ | 15:19 | نویسنده : افسون |
سلام

به خواننده های روشن و خاموشم .. البته اگه مونده باشن

داشتم فک می کردم دلیل اینکه وبلاگا انقد از رونق افتادن چی می تونه باشه .. نه تنها من که خیلی وبم عالی نبود دوستای دیگه هم بابت این مسئله شاکی هستن مثل سیندخت عزیز که ید طولایی تو نوشتن دارن ...

به نظم شبکه های اجتماعی و گستردگی شوریده و بی حد و اندازشون بی تاثیر نبود هتو این مورد همه سرها تو وایبر و اینستا و .. زیاد کسی برای وب خوندن وقت نمی ذاره متاسفانه .. خود منم به چند تا که همیشه سر می زنم بیشتر می رم .. امیدوارم دوباره اون شور برگرده به بلاگستان

اندراحوالات من ..

روزام داره مثه همیشه می گذره نه مهرانو فراموش کردم نه تماس رو قطع کردم نه برای اینده تصمیم قطعی گرفتم فقط اقای خواستگار رو همینطور یه لنگه پا نگه داشتم به بهانه محرم و صفر این بار ...

این روزا بیشتر سرمو گرم می کنم به اشپزی و شیرینی پزی و ... تنها چیزی که منو سر ذوق می یاره همینه و بس ..

شاید یه وب اشپزی زدم و اونجا کارامو ثبت کردم

به من سر بزنید .. باهام قهر نکنید کم میام



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۵ | 11:3 | نویسنده : افسون |
سلام

ميدونم خيلييييي دير به دير ميام واقعا شرمنده قوووووول ميدم جبران كنممم

دوستان عزادارياتون موردقبول حق باشه... امسال من شب تاسوعا با دوستم رفتيم دانشگاه امام صادق از اذان مغرب كه عزاداريش عالي بود مراسم منظم و خيلي خوبي بود داخل دانشگاه هم نديده يود نم بارون ميزد ... دعا كردم برا هر كي كه يادم بود و دلي صفا دادم 

روز عاشوا هم جلوي مسجد نظام مافي بودم ...

ديكه خبري نيس كه مهم باشه ... تك توك با مهران حرف ميزنم .. خوب نيست كارو بارش داغونهههه .. خودكرده را تدبير نيست متاسفانه ... 

براش دعا كردم مشكلاتش حل شه .. 

برميگردم ان شاله با پستاي بهترررررر 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۵ | 23:30 | نویسنده : افسون |
دلم مثه روزای پاییزیه دلگیر و عمگین ..

امروز حال و هوای مهرانم از صبح باهامه .. تپش قلب دارم از صبح . رسیدم به یه انتخاب سخت ، مورد ازدواج برام چند تایی پیش اومد، اون که براتون گفتم کنسل شد .. الان یه خواستگار دارم که مدتها بود از عید خانوادش مطرح کرده بودن ، خوبه ادم متشخصیه ، شیکه مودبه ، سنش هم همسن و ساله مهرانه .. حرف ازش زیاد دارم اماااااااا

امااااااااااااا مهران نمی ره از ذهنم ..

خواستگارا به مرحله بله برون رسیدن ولی من نمی تونم بله بگم خدا کمکم کنه .. از همیشه اوضاع احوالم بدتره ...

سفر بودم رفته بودم با دوستام و خانوادشون استانبول چند روزی .. دیشب اومدیم ، استانبول  خیلی دوست داشتنیه و ازون دوست داشتنی ترم مرکز خریداش بود که همه چیش ایندریممم !! بوددددد ..

دیفکتو کتان اچ اند دی !!! ال سی واکی کی .. خیلی می شه خرید کرد ازشون .. کلی بدلیجات خوووووووووشگل بود .. خوش تیپن این ترکیه ایاااااااااا همه چیشون ست و مرتب ..

با پول کم خریدای خوبی کردم ! از خودم راضیم .. 4 تا شلوار و 4-5 بلوز و 3 تا کفش و بدلیجات و .. پیشنهاد می کنم برید ! پروازمون با اطلس جت بود هواپیمایی ترک اما راضی نبودم به نظرم حرفه ای نبود..

من برم شلوغم مثه همیشه

 

دوست عزیز m  این جملت به دلم نشت :

تجربه بهم ثابت کرده یه علف هرز همیشه هرزه سبز نمیشه باید علفای هرزو کند....

مهران من بد نبود علف هرز نبود .. این درده برام :(


 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۳۱ | 15:27 | نویسنده : افسون |
سلام سلام دوستای عزیز

طاعاتتون قبول .. من امسال 95 درصد روزه هامو گرفتم .. گرسنگی تشنگی زیاد فشار وارد نمی کنه بیشتر حالت غش بهم دست می ده!!

ازون اقاهه خبر اینکه کلا انسان پیچی بود یعنی کم پیداش می شه تک توک تلفنی صحبت کردیم و یه دو باری هم رفتیم بیرون .. اولین شب احیا اصرار که بریم افطاری بیرون .. رفتم اول شهرک غرب ماشینو گذاشتم تو دفترش، دفترش مرتب و خوب بود و خودشم از زیبایی می درخشید اون گفت بریم لواسون ولی من قبول نکردم و رفتیم فرحزاد ، افطار اش خوردیم و هندونه و .. شامم من جوجه چینی خوردم و اوشون قفقازی و قلیون کشید و منم یه کمی .. خیلی تو رفتارش معلوومه کل دنیا رو گشته عکساشم دیدم هلند دانمارک ایتالیا المان کلی جاها رفته بود .. به طو ر کلی انسان مدعی ای بود!

خودشم اذعان داشت به این موضوع .. بعد برگشتیم دفترش ماشینو برداریم و رفتیم بالا تا ایپدش رو برداره قهوه ترک درست کرد . گفت خانوادم دوست د ار ن من زود با شما ازدواج کنم ولی من می خوام بیشتر اشنا شیم با هم ..  منم گفتم خب موافقم .. بالاخره اشنایی مهمه

اما یه چیز خیلی مهم رو بعد دیدن دوبارش فهمیدم .. اون روز قرار بود بریم لواسون بالاخره .. اصرار اصرار بیا ماشینت رو بذار خونه من با یه ماشین بریم رفتم آپارتمانش دولت بود ماشینو گذاشتم و .. اصرار بیا بریم بالا

دیدم نه ایشون انگار دوست دختر می خواد ، خلاصه دیگه اون اشنایی کوتاه هم تموم شد از رفتارش و منم منم

کردناش اصلا خوشم نیومد این هم یه مورد دیگه ..

خیلی وقت بود این پست رو پیش نویس کردم .. فرصت نبود ثبتش کنم 

 

5 شنبه دوباره خواستگاریمه!! برادر یکی از دوستام ک خیلی وقته می شناسمش ..

 تا ببینیم خدا چی می خواد !

عید فطر تماس گرفتم به مادر مهران عید رو تبریک گفتم .. گفتم من خیلی سراغ مهران رفتم کم و بیش همه می دونن اینم برا اینه که دلم می خواد زندکی کنم هیچکس برای ما دو تا مثل ما نمیشه .. گفت اره موافقم من همش فک می کنم رفتی سفر و بر می گردی ..  گفت با مهران حرف می زنم د و روز بعد زنگ زدم گفت مهران داد و بیداد کرده من راضیم از زندگیم و نمی خوام ازدواج کنم منم هم به مامانش هم خود مهران رسوندم که خواستگار دارم .. تا اگه می خوان حرکتی کنن .. اما مهران نمی خواد مشکلی حل بشه ..

خیلی گریه ها کردم بعد ماجرای فوق اما باید به خودم بیام ..

خدایا باید کاری کنی آروم بگیرم ...

 


 

- مینا دفتر خاطرات من خیلی دنبالت می گردم شمارتم پاک شده از گوشیم یه نشونی بده لطفا از خودت ..

- دوستای گلی که کامنت می ذارن از مشکلم می پرسن من نه بی ادبم که جواب نمی دم نه کر و لال فقط اینکه شرمندتونم مشکلم یه جوری هست جنسش که نمی تونم بگم مرسی بهم سر می زنید

 - گلشن عزیز .. طلاق بدترین حادثه زندگیه .. تلخ و ترسناک بارها گفتم :(

 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۴ | 8:18 | نویسنده : افسون |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.