X
تبلیغات
من و خونه زندگـــــــــــــــــیم
پیوندهای روزانه
بهار بهار چه اسم آشنایی ... صدات میاد اما خودت کجایی ..


سلام دوستای عزیزم سال نوتون مبارک 

امیدوارم سال جدید پر از تحولات مثبت برای همه باشه .. دارم همه تلاش خودم رو می کنم که عینک خوشبینی بزنم و حرفای مثبت بزنم تو این سال ، همه خسته شدن از غم هام 

یه قولی هم به مامان و خانوادم دادم که به اون دیگه زنگ نزنم و نمیدونم موفقم یا نه 

امسال سال تحویل با ماامان و بابای عزیزم بودم و قبلش پر از بغض بودم برای سالی که گذشت ، بعد سال تحویل تبریک گفتم به مهران ، که شمال بود تو ویلاش بود و سرحااااااااااااااال خداروشکر

منم روز یکشنبه صبح زود با دو سه تا از دوستام که یکیشون شمالی هستن راهی شمال شدیم هوا دلچسب بود سررررررد ، اما مگه من می تونم هیچ جا اروم بشم؟ جاده چالوس .. سد .. سیاه بیشه و جیگر فروشی هاش که عشقه منو مهران بود که بریم اونجا جیگر بخوریم .. کندوان و آش فروشی کوهستان .. همه و همه داغ دلم رو تازه می کردن .... دوست داشتم برم ببینمش تو شمال ولی دیدم از خواسته من خیلی فاصلس ..

رفتیم جاده دوهزار سه هزار یه هتل اونجا رزرو کرده بودیم ویو رو به جنگل عاااااااااااااالی پر از آرامش صدای پرنده ها و کلی اکسیژن .. 

سه شنبه شب برگشتیم و منم سریع اماده شدم همه خانواده جمع بودیم حونه برادر جان و تولد گل دخترشون بودد .. خوش گذشت اما دو تا چشمام همه جا دنبال تو می گشتن "

دیروز رفتم سرکار و بازار بورس هم برخلاف هر سال خیلی شل و وارفته بهارش رو شروع کرد .. فقط حظ می شه برد از خیابوناا هیچ لذتی بالاتر از رانندگی با دنده 5 از جلوی برج میلاد نیست! همیشه اونجا رو باید مثه مورچه رفت آخه !!

دیروز مامان و خواهر و برادر جان رفتن سفارش کارت دعوت بدن برای مهمونی ولیمه مکه رفتنمون ، قرار شد اسم من رو نزنن حاجیه خانم ، خودم اینو خواستم .. فقط بنویسن حاج ... و حاجیه خانم ..... و صبیه ایشان !! 

این تا اینجای تعطیلات .. 


شعری که ابتدای پست گذاشتم مربوط به این آهنگه خیلی دوستش دارم  لینک نشد بدم این ادرسش برای دانلود:

http://s5.picofile.com/file/8117499234/bahar_bahar.mp3.html


بای


+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1393/01/07 و ساعت 11:51 |
سلام به همه عزيزان ،داره تموم ميشه اين سال سنگين ، سالي سراسر غم و غصه ، به جرات ميتونم بگم حتي يه روزم نبود چشام باروني نباشه.. مرداد ماه بدترين ماه عمرم شد ، ماهي كه تو١٩ام اون ٢٨ سال پيش به دنيا اومدم و تو ٢٨ ام اون امسال مردم .. و ازون روز زندگي به سختترين وجه مي گذره..ديشب طبق قرار قبلي رفتم خونش تا قبل عيد و سفرش ببينمش .. دررو كه باز كرد يهو سيل اشك كامل با هم ريخت رو صورتم .. مرد آرومم عشقم جونم نفسم چقد كنارت بودن برام حسرت شده پام رو كه گذاشتم رو سراميكا گرماي خونه خونه ي خودم نشست تو جونم اول رفتم سر ظرفشويي ظرفا رو شستم ، تابه جهازم بود ... آخخخخخخخخخخ كه چقد درد داشت برام ، خدا كمك كن اين همه اندوه و سنگينيشو تحمل كنم .. همه جا رو وايتكس زدم ، خونم كثيف بود ، كاش همونجا ميمردم آشيونه ي از دست رفتم رو اونطور نميديدم ، بازم سر كمدش رفتم بو كشيدم تا مغزم رسيد بوي تنش ، چقد جاي لباسام خالي بود اونجا .. فقط چند دقيقه ميتونم كنارش بشينم بيشتر نه از بس بلند بلند گريه كردم گفت برو ، گفتم راه نشونم بده من چكار كنم ؟ گفت من اصلا امادگي زندگي مشترك رو ندارم، مخاطبا هيچي نگيد شماتت نكنيد گوشاي من كر شدن .. يه سررسيد ازش خواستم كه توش چيزي بنويسه يه جمله تبريك سال با سردي يخ نوشت ، دورت بگردم تك تك اجزاي صورتت رو با دقت نگاه كردم ... خدا مي گن جواب دل شكسته رو ميدي به ولله چيزي ازم نمونده ، همه اميدم به اين شب عيدي بود ولي افسوس ... تو اون خونه جام نبود.. هفت سينم جاش رو ميز خالي .. سبزه اي نبود .. الانا ديگه آجيلا رو ميريختم تو ظرف كريستال به مهران هم مي گفتم پسته هاشو سوا نكن ،،، اين روزا يه طبقه يخچال خالي ميشد براي ميوه هاي شب عيد .. افسوس افسوس

دروبستم ... 

دوستان قدر زندگي هاتونو بدونيد صبر و گذشت شايد خيلي چيزي رو حل ميكنه كاش جنس مشكل من طوري بود كه با اينا حل ميشد..

سال نو پيشاپيش مبارك 

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1392/12/29 و ساعت 0:36 |

خود کشی نبود کارم ، قرص رو برای آروم شدن و فکر نکردن خورده بودم اولیش رو هم مامانم بهم داد وقتی دیدم

هیچ اثری نداشت چند تا دیگه ..

به هیچ وجه اسمش خودکشی نبود 

اگه انقد خودخواه بودم زودتر این کارو می کردم اما به خاطر خانوادم و بیشتر هم مادرم هیچ وقت از این غلطا نکرده

بودم ..

زیاد دعوام نکنید :(


دیروز جمعه با دوستم و مامانش اینا رفتیم پاساژ پروانه ، عتیقه فروشی ها .. بعضی هاشون میلیونی بودن

مثله یه کلون در قدیمی .. بعد رفتیم لاله زار برای خرید لوستر.

یاد اون موقعی افتادم که رفتیم لاله زار و با چه وسواسی لوستر خریدم برای خونه قبلیمون ..

خونه جدید که اومدم دیگه لاله زار و قبول نداشتم و رفتیم سمت ابوسعید چه لوسترهایی خریدم برای خونه بزرگم

همشون موند .. مبارکه مهرا ن باشه به خوشی ازشون استفاده کنه ..



+ نوشته شده توسط افسون در شنبه 1392/12/03 و ساعت 7:33 |
فقط يادمه قرص خوردم ، برادرم داشت ميزد تو صورتم ، مامانم خودشو كتك ميزد و جيغ مي كشيد 

يادمه تو بيمارستان لقمان يه خانواده بودن همون لحظه عزيزشون رفته بود و داشتن جيغ مي كشيدن .. برادرم گفت ميخواستي ما اين حال بشيم ؟؟؟ 

بازم زندم ... 

مهران هم فهميد و يه پوزخند زد 

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1392/12/01 و ساعت 21:25 |
یه تصمیم احمقانه ، یه فکر هیجانی بود برگشتم به خونه ای که کسی توش منتظرم نیست اینو دو تا مشاور

بهم گوشزد کرد

الان اروم شدم ، هنوز دوستش دارم هنوز دلم می تپه برای اون خونه و اون مرد بی عاطفه ای که توش هست

اما آب رفته به جوی بر نمی گرده

پارسال هم دم عید غم عالم تو دلم بود که خونه تکونی همه شروع شده و من خونه زندگی ندارم ، و تو خونم نیستم

کاش پارسال بود و من جدا نشده بودم و مونده بودم

دلم بی تابه اونجاس ... می دونم پرده هام کثیف شدن ، گازم روش کلی روغن سوختس، همه جا یه گردگیری

حسابی می خواد، چارچوب درا کثیفن ، مهران کلی لباس اتو نشده داره

من چقد غم دارم خدا ..


+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه 1392/11/30 و ساعت 12:8 |
می خوام برم سر خونه زندگیم

حتی با زور

برم بشینم بگم بیرون نمی رم

یه مشاور خیلی خوب می خوام ، شبا بیدارم فکرم بدجور درگیره

می خوام مهران رو بدست بیارم و درستش کنم

مخصوصا حالا که فهمیدم یه د وست دختر خوب هم داره ..

دوستای خوبم که همیشه کمک می کردید منو اگه مشاور خوب می شناسید شمارشو بدید لطفا

ممنونم ..


+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه 1392/11/23 و ساعت 9:27 |

سلام به همه دوستای عزیزم

بعضی ها لطف داشتن کامنت گذاشتن نگرانم شدن ..

خبری تو زندگی خاکستریم نبوده که بیام بگم روزای تکراریه تکراری ، یه ارتقا شغلی داشتم فقط

کم و بیش با مهران صحبت می کنم درحد سی ثانیه که فقط حالشو بپرسم اونم که اصلا زنگ نمی زنه اگه من نزنم، می دونم کار درستی نمی کنم هنوز بهش زنگ می زنم ، ولی نمی شه به ولله نمی شه ..

هنوز گریه هام هست، بازم می گم به هرکی که تو زندگیش مشکل هست، اینکه جدایی بدترین راهه کاش اینو قبلش می دونستم

بعد جدایی مشکل ادم که حل نمی شه هیچ زیادترم می شه .. دلتنگی تنهایی نگاه مردم ترحم و ..

ادم ت وخونش بشینه با بدبختی خودش سر کنه شرف داره ..

دیگه اینکه به سیندخت عزیزم تبریک می گم مامان شدنشو ..

و دوستتون دارم بایی

+ نوشته شده توسط افسون در دوشنبه 1392/10/23 و ساعت 13:20 |
ديروز پنج شنبه بود  ،مامان عدسي درست كرده بود من و مهرانم عاشق صبحانه و بخصوص صبحانه گرم بوديم هميشه ، اولين قاشق رو خوردم سريع بغض نشست تو گلوم   ، مامان تو اتاق بود پريدم از 

تو كابينت يه ظرف در دار برداشتم و پرش كردم از عدسي و سوار ماشين شدم و ٥ مين بعد جلوي خونه مهران بودم درو باز كرد سوار اسانسور شدم بغضم تركيد چندبار دوتايي سوار اسانسور شديم از تو ايينش خودمونو ديديم،، خيلي عادي احوالپرسي كرد و عدسي رو دادم بهش مشغول خوردن شد منم رو اولين مبل نشستم ... گل و گلدونم سرجاشون بودن دلم تنگ شده بود واسه همه چي .. ماهي تو تنگ مي چرخيد عمر اون بيشتر از من بود تو اون خونه .. همه چي تلخ و خفه كنندهه بود ، مهرانم مهربون و خوشگل بود مثل هميشه اروم .. برام از ويچت گفت كه سرگرميشه ، گفت مهمون داره امشب  يكي از دوستاي خانوادگيمون....  

پا شدم زدم بيرون داغون تر از هميشه 



کاش خدا منو ببینه


ببینه چه گیج و خسته ام


دستمو محکم بگیره


بگه که نترس من هستم


کاش فقط یبار دیگه با چشام تو رو ببینم


حاضرم تا ته دنیا پای این جسرت بشینم


همه آرزوم همینه


پس بذار یه بار دیگه این چشام تو رو ببینه


کاش خدا بگه تو گوشم


که نترس از این زمونه


این زمونه ای که خیلی با دلم نا مهربونه


+ نوشته شده توسط افسون در جمعه 1392/09/01 و ساعت 11:19 |

این کامنت رو یکی از اقایون برام گذاشته ، لطف کنید نظرتون رو بگید :


سلام افسون خانم
میدونم خیلی سخته برا ما مردها هم خیلی سخته اما یه چی بگم بهت آویزه ی گوشت کن
هیچ چیزی لذت بخش تر ازین نیست که یه زن منتتو بکشه
ما مردا هم مثل شما خیلی خیلی لذت میبریم از این موضوع و هربار دختر منت میکشه حس مردونمون ارضا میشه و تحمل دوری راحت تر
من خودم وقتایی که با دوس دخترم قهر میکنیم حالم مثل تو میشه همش میخوام بدونم چیکار میکنه کجا میره اصلا به من فکر میکنه یا دنبال حال و حول خودشه اما خودمو میخورم و تحمل میکنم اگه بیشتر از 7 یا 8 روز بگذره یه اس اشتباهی یا خالی واسش میسندم اونم یه چی میگه بعدش یواش یواش اوکی میشه اما وقتایی که بعد 3 ، 4 روز بهم اس میده و منت میکشه خیلی راحت میتونم تحمل کنم تا 20 روز می دوونمش که قدرمو بدونه و دیگه مسخره بازی در نیاره
آدم وقتی که میدونه طرف بهش فکر میکنه خیالش راحته اما تا خبری از طرف نمیشه اعصاب آدم خرد میشه
تو دعوا هم همینه ببین تیغ بی محلی بران ترین تیغه وقتایی شده بود توو رابطم با دوس دخترم که بهش یه بی احترامی کرده بودم دیگه جوابمو نمیداد داشتم میمردم از خدام بود فقط برداره گوشیو فحشم بده اصلا خودم فحش میدادم تحریکش میکردم که اونم فحشم بده که بدونم باز اهمیت دارم واسش اما دریغ از جواب دیگه به گ... خوردن افتاده بودم آخرشم کلی معذرت خواهی و التماس کردم منو بخشید در صورتی که اون گناهکار بود و من فقط از رو عصبانیت یه چی بهش گفته بودم آخرشم من معذرت خواستم
ببین لپ مطلب یه چی بهت بگم یه قانونی داریم میگه :
آویزووون گریزون ، گریزون آویزون
نمیگم تا الانم اشتباه کردی خیلی هم کار خوبی کردی که تا الان ازش خبر گرفتی و به این کار عادتش دادی اما از الان دیگه یهو 10 روز خبر نگیر مطمئن باش هرروز موبایلشو چک میکنه و با خودش میگه بزار ببینم این آویزون زنگ یا اس زده که میبینه ای دل غافل خبری نیست بعد فکر میکنه یکی مختو زده بعد خوره میفته به جونش که یه جورایی ازت خبر بگیره
این اسرار آقایون بود که بهت گفتم چون عاشق شهریارمو دیدم توام دوسش داری ازت خوشم اومد
جون من امتحان کن فقط 10 روز ببین چی میبینی اگه نتیجه گرفتی باید بهم شیرینی بدی

+ نوشته شده توسط افسون در سه شنبه 1392/08/28 و ساعت 16:47 |

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که
دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏

با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که
دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد
اینجا میمونم‏

بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی
نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏


همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو
نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏


چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …‏


پارسال پاییز بود ، بلیط کنسرت مازیار فلاحی رو گرفتی ولی خودت نیومدی حوصله نداشتی ، من موندم و دو تا بلیط آخرش با خانم برادرم رفتم که حامله بود ..

برای آهنگ بالا همیشه اشک ریختم مثل حالا ..


بچه ها جدایی از مرگ سخت تره ، هر کسی رو می شناسید از طرف من بهش بگید نکنه هر طوری شده بمونن ، زندگی وحشتناک دلگیر می گذره این روزا برام..



+ نوشته شده توسط افسون در دوشنبه 1392/08/27 و ساعت 7:52 |
طراح قالب
امکانات جانبی

من و خونه زندگـــــــــــــــــیم | Powered by © www.sasham.blogfa.com