من و خونه زندگـــــــــــــــــیم
 
قالب وبلاگ
سلام سلاممممممممم

بخدا من زندم

فقط تنبلیم میاد بنویسم ... سرگرم کار و زندگیم و اوضاع روحیم خوب تر شده و مسیر خودم رو انگار پیدا کردم ، می دونم چه کاره هستم ، سعی می کنم خیلی فکر و خیال نکنم و بذارم هرچیزی تو روال خودش بگذره .. با گریه های من هیچی درست نشد و بازم نخواهد شد ..

برای تابستون تصمیم برای برنزه شدن دارم و از این هفته دیگه می رم استخر اکباتان .. هفته پیش نت برگ کرفتم و دو ساعت رفتم تا پامو گذاشتممممممم سایه شددددددددد با دوستم بودیم کلیییییی ضایع شدیم !

یه خبر دیگه اینکه بعد از مکه یکی از خواستگارا که خانوادش همسفرمون بودن شدیدا گیر دادن و منم با پسرشون تلفنی صحبت کردم و یه جلسه همو تو هتل هما دیدیم .. موقعیت عالی ایییییییی داشت یعنی محشر، منم از اول محو زیباییش بودم چشای درشت و خمار قد بلند لبای خوش فرم واقعا دم خدا گرم ، مدیرعامل یه شرکت بود ، خونه تو شمال تهران ..  خیلی ا ز کارش حرف زد از خودش کمتر گفت ، من از رویاهاش و ارزوهاش و اخلاقش پرسیدم ... نمیدونم چرا همش دنبال ایراد می گشتم ازش .. یکی دو بارم با هم اس ام اس دادیم و تماس همین اصلا پیشرفت نکرد رابطه .. شاید برای اینکه من سرد بودم خیلی خیلی .. حرفم نمیومد..

اما همین که موضع نگرفتم و رفتم دیدمش بازم خوبه .. گفته این هفته بریم قهوه بخوریم ببینیم چی می شه ..

دیگه هوووووووووووووووچ خبری نیستتتتتتتت

بوس   

[ چهارشنبه 1393/04/04 ] [ 8:37 ] [ افسون ] [ ]

مرسییییییییییییییییییییییییی از همه دوستا که اومدن زحمت کشیدن و زیارت قبول گفتن

ببخشید که نظرات رو بدون پاسخ تایید می کنم .. همه رو خوندم

میام به زودیییییییی


یلدا ( اشک ها و لبخند ها ) پارچه هایی که خوندی برای ما نبودن خخخخخخخخخخ ما فامیلیمون زنگنه نیست با هوشششش!!!!

[ یکشنبه 1393/02/21 ] [ 7:24 ] [ افسون ] [ ]
من برگشتممممممممممم

چهارشنبه پیش ، 9 روزه شد سفرمون .. یه روزم زودتر برگشتیم.

پنج شنبه به مهمونی و کلی کار و ارایشگاه گذشت و جمعه هم ولیمه از شنبه هم سرکار بودم این هفته نمایشگاه

داریم انقد کار سرمون ریخته الان با سرعت نور اومدم خبر بدمممم برم تا بعد بیام با سفرنامه!

می بوسمتون

بای

[ سه شنبه 1393/02/16 ] [ 7:17 ] [ افسون ] [ ]
سلام عزيزا ممنون از كامنتا و اظهار لطفتون خيلييييييي به يادتونم و نا اونجا كه يادمه به اسم دعا مي كنم براتون ، نوشين مامان هستي خيلي مريضتون رو ياد مي كنم خيلي .. الان تو مكه هستيم روز دومه اينجاييم يكشنبه بر مي گرديم سفر عالي بوده تا الان و پر از لحظه هاي ناب و غير قابل بيان .. ان شاله برگشتم مفصل براتون مي گم ...باي 


[ یکشنبه 1393/02/07 ] [ 18:28 ] [ افسون ] [ ]
سلام به دوستای عزیزم

ممنون بازم بابت همراهی همیشگیتون ..

اومدم حلالیت بطلبم و خداحافظی کنم .. فردا شب عازم مکه مکرمه هستم .. ان شاله می ریم اول فرودگاه جده ازونجا با اتوبوس میریم مدینه النبی .. شهر پیامبر (ص) .. خیلی در مورد روضه رضوان خوندم امیدوارم ازدحام اجازه بده که بتونم اونجا نماز بخونم شنیدم که خیلی صواب داره و بتونم نماز قضاهام رو تو مسجد پیامبر بخونم ..

خیلی امید دارم به این سفر ، سفری که می تونه آرومم کنه بهم آرامش بده که بپذیرم سرنوشت رو .. ارتباطم با خدا نزدیک شه و این نزدیکی برای همیشه باهام باشه .. خیلی تصمیم ها دارم از همه مهم تر نماز اول وقته ..

می نویسم تا یادم بمونه که رفتم و برگشتم باید سعه صدر داشته باشم ...

**********

روز جمعه کلاس رفتیم من که هیچ کلاسی نرفته بودم و خودم کتاب هایی در مورد سفر خوندم ، گفتند که 5 روز مدینه هستیم و 5 روز هم مکه ان شاله ..  برگشتمون هم 10 یا 11 اردیبهشته . روز جمعه مهمونی ولیمه گرفتیم تو تالار ..

**********

همه چیز آمادس که برم چمدونم آمادس ، لباس احرام مدل قجری که وقتی می پوشم مامان می گه شبیه فرشته ها می شم .. جوراب وضو ..  روبنده مشکی و سفید که عمم دوخته که اونجا ندزدنم !!! 

**********

ازینکه با مامان و بابام هستم و مراقبشون خیلی خوشحالم

قسمت نشد این سفر رو با همسفر زندگیم برم ، با مهران ثبت نام کرده بودیم و این روزا خیلی درد می کشم که اون

نیست باهاش برم ، در جریان هست که دارم می رم و عکس العمل خاصی هم نشون نداد.. زنگ زدم با مامانش هم صحبت کردم ، به مامانم گفتم زنگ بزنم خداحافظی کنم گفت اره بزن.. صداش بی تفاوت بود انگار هیچی نشده هیچییییییییی .. گفت سلام برسونم .. منم اخرش گریم گرفت ..

شاید برم امروز مهران رو ببینمش برای خداحافظی

**********

این پست رو هول هولی دارم می نوسیم سرکار هستم باید به کارام برسم ان شاله فردا تا ظهر میام سرکار..

مطمئن باشید به یاد همه هستم همه کسایی که اسمشون تو خاطرم هست .. 

اگه کسی تجربه ای داره تو زمینه سفر حج اگه تونستید برام بنویسید

خدانگهدار




[ شنبه 1393/01/30 ] [ 15:0 ] [ افسون ] [ ]
بهار بهار چه اسم آشنایی ... صدات میاد اما خودت کجایی ..


سلام دوستای عزیزم سال نوتون مبارک 

امیدوارم سال جدید پر از تحولات مثبت برای همه باشه .. دارم همه تلاش خودم رو می کنم که عینک خوشبینی بزنم و حرفای مثبت بزنم تو این سال ، همه خسته شدن از غم هام 

یه قولی هم به مامان و خانوادم دادم که به اون دیگه زنگ نزنم و نمیدونم موفقم یا نه 

امسال سال تحویل با ماامان و بابای عزیزم بودم و قبلش پر از بغض بودم برای سالی که گذشت ، بعد سال تحویل تبریک گفتم به مهران ، که شمال بود تو ویلاش بود و سرحااااااااااااااال خداروشکر

منم روز یکشنبه صبح زود با دو سه تا از دوستام که یکیشون شمالی هستن راهی شمال شدیم هوا دلچسب بود سررررررد ، اما مگه من می تونم هیچ جا اروم بشم؟ جاده چالوس .. سد .. سیاه بیشه و جیگر فروشی هاش که عشقه منو مهران بود که بریم اونجا جیگر بخوریم .. کندوان و آش فروشی کوهستان .. همه و همه داغ دلم رو تازه می کردن .... دوست داشتم برم ببینمش تو شمال ولی دیدم از خواسته من خیلی فاصلس ..

رفتیم جاده دوهزار سه هزار یه هتل اونجا رزرو کرده بودیم ویو رو به جنگل عاااااااااااااالی پر از آرامش صدای پرنده ها و کلی اکسیژن .. 

سه شنبه شب برگشتیم و منم سریع اماده شدم همه خانواده جمع بودیم حونه برادر جان و تولد گل دخترشون بودد .. خوش گذشت اما دو تا چشمام همه جا دنبال تو می گشتن "

دیروز رفتم سرکار و بازار بورس هم برخلاف هر سال خیلی شل و وارفته بهارش رو شروع کرد .. فقط حظ می شه برد از خیابوناا هیچ لذتی بالاتر از رانندگی با دنده 5 از جلوی برج میلاد نیست! همیشه اونجا رو باید مثه مورچه رفت آخه !!

دیروز مامان و خواهر و برادر جان رفتن سفارش کارت دعوت بدن برای مهمونی ولیمه مکه رفتنمون ، قرار شد اسم من رو نزنن حاجیه خانم ، خودم اینو خواستم .. فقط بنویسن حاج ... و حاجیه خانم ..... و صبیه ایشان !! 

این تا اینجای تعطیلات .. 


شعری که ابتدای پست گذاشتم مربوط به این آهنگه خیلی دوستش دارم  لینک نشد بدم این ادرسش برای دانلود:

http://s5.picofile.com/file/8117499234/bahar_bahar.mp3.html


بای


[ پنجشنبه 1393/01/07 ] [ 11:51 ] [ افسون ] [ ]
سلام به همه عزيزان ،داره تموم ميشه اين سال سنگين ، سالي سراسر غم و غصه ، به جرات ميتونم بگم حتي يه روزم نبود چشام باروني نباشه.. مرداد ماه بدترين ماه عمرم شد ، ماهي كه تو١٩ام اون ٢٨ سال پيش به دنيا اومدم و تو ٢٨ ام اون امسال مردم .. و ازون روز زندگي به سختترين وجه مي گذره..ديشب طبق قرار قبلي رفتم خونش تا قبل عيد و سفرش ببينمش .. دررو كه باز كرد يهو سيل اشك كامل با هم ريخت رو صورتم .. مرد آرومم عشقم جونم نفسم چقد كنارت بودن برام حسرت شده پام رو كه گذاشتم رو سراميكا گرماي خونه خونه ي خودم نشست تو جونم اول رفتم سر ظرفشويي ظرفا رو شستم ، تابه جهازم بود ... آخخخخخخخخخخ كه چقد درد داشت برام ، خدا كمك كن اين همه اندوه و سنگينيشو تحمل كنم .. همه جا رو وايتكس زدم ، خونم كثيف بود ، كاش همونجا ميمردم آشيونه ي از دست رفتم رو اونطور نميديدم ، بازم سر كمدش رفتم بو كشيدم تا مغزم رسيد بوي تنش ، چقد جاي لباسام خالي بود اونجا .. فقط چند دقيقه ميتونم كنارش بشينم بيشتر نه از بس بلند بلند گريه كردم گفت برو ، گفتم راه نشونم بده من چكار كنم ؟ گفت من اصلا امادگي زندگي مشترك رو ندارم، مخاطبا هيچي نگيد شماتت نكنيد گوشاي من كر شدن .. يه سررسيد ازش خواستم كه توش چيزي بنويسه يه جمله تبريك سال با سردي يخ نوشت ، دورت بگردم تك تك اجزاي صورتت رو با دقت نگاه كردم ... خدا مي گن جواب دل شكسته رو ميدي به ولله چيزي ازم نمونده ، همه اميدم به اين شب عيدي بود ولي افسوس ... تو اون خونه جام نبود.. هفت سينم جاش رو ميز خالي .. سبزه اي نبود .. الانا ديگه آجيلا رو ميريختم تو ظرف كريستال به مهران هم مي گفتم پسته هاشو سوا نكن ،،، اين روزا يه طبقه يخچال خالي ميشد براي ميوه هاي شب عيد .. افسوس افسوس

دروبستم ... 

دوستان قدر زندگي هاتونو بدونيد صبر و گذشت شايد خيلي چيزي رو حل ميكنه كاش جنس مشكل من طوري بود كه با اينا حل ميشد..

سال نو پيشاپيش مبارك 

[ پنجشنبه 1392/12/29 ] [ 0:36 ] [ افسون ] [ ]

خود کشی نبود کارم ، قرص رو برای آروم شدن و فکر نکردن خورده بودم اولیش رو هم مامانم بهم داد وقتی دیدم

هیچ اثری نداشت چند تا دیگه ..

به هیچ وجه اسمش خودکشی نبود 

اگه انقد خودخواه بودم زودتر این کارو می کردم اما به خاطر خانوادم و بیشتر هم مادرم هیچ وقت از این غلطا نکرده

بودم ..

زیاد دعوام نکنید :(


دیروز جمعه با دوستم و مامانش اینا رفتیم پاساژ پروانه ، عتیقه فروشی ها .. بعضی هاشون میلیونی بودن

مثله یه کلون در قدیمی .. بعد رفتیم لاله زار برای خرید لوستر.

یاد اون موقعی افتادم که رفتیم لاله زار و با چه وسواسی لوستر خریدم برای خونه قبلیمون ..

خونه جدید که اومدم دیگه لاله زار و قبول نداشتم و رفتیم سمت ابوسعید چه لوسترهایی خریدم برای خونه بزرگم

همشون موند .. مبارکه مهرا ن باشه به خوشی ازشون استفاده کنه ..



[ شنبه 1392/12/03 ] [ 7:33 ] [ افسون ] [ ]
فقط يادمه قرص خوردم ، برادرم داشت ميزد تو صورتم ، مامانم خودشو كتك ميزد و جيغ مي كشيد 

يادمه تو بيمارستان لقمان يه خانواده بودن همون لحظه عزيزشون رفته بود و داشتن جيغ مي كشيدن .. برادرم گفت ميخواستي ما اين حال بشيم ؟؟؟ 

بازم زندم ... 

مهران هم فهميد و يه پوزخند زد 

[ پنجشنبه 1392/12/01 ] [ 21:25 ] [ افسون ] [ ]
یه تصمیم احمقانه ، یه فکر هیجانی بود برگشتم به خونه ای که کسی توش منتظرم نیست اینو دو تا مشاور

بهم گوشزد کرد

الان اروم شدم ، هنوز دوستش دارم هنوز دلم می تپه برای اون خونه و اون مرد بی عاطفه ای که توش هست

اما آب رفته به جوی بر نمی گرده

پارسال هم دم عید غم عالم تو دلم بود که خونه تکونی همه شروع شده و من خونه زندگی ندارم ، و تو خونم نیستم

کاش پارسال بود و من جدا نشده بودم و مونده بودم

دلم بی تابه اونجاس ... می دونم پرده هام کثیف شدن ، گازم روش کلی روغن سوختس، همه جا یه گردگیری

حسابی می خواد، چارچوب درا کثیفن ، مهران کلی لباس اتو نشده داره

من چقد غم دارم خدا ..


[ چهارشنبه 1392/11/30 ] [ 12:8 ] [ افسون ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

ســـــلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منــــــــــم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم....
سلام .. اینجا حکایت زندگی مشترک ماست ، گاهی به حلاوت عسل و گاهی هم تلخ، خوبیش اینه که می گذره ..
امکانات وب