من و خونه زندگـــــــــــــــــیم
 
قالب وبلاگ
سلامممممممم !

یکی از دوستان بهم حرف جالبی زد ! فرمودن که خودت وبلاگتو جدی نمی گیری و من اینطور شد که به خودم اومدم

امسال نسبت به پارسال برای اومدن عید اندکی ذوق دارم و نشونشم این بود که رفتم خرید به عادت هر ساله و گذشته ها ..

یه مانتوی مهمونی مشکی که بعد از روزهای متمادی تلاش نصیبم شد! یعنی یه روز کل خیابون ولی عصر به بالا رو گشتم مینیاتور که همیشه کاراش شیک بود هم چیز جالبی نداشت و بعدشم پاساژای ونک رو کلی گشتم با دوست و همکارم اما هوووچی نیافتم جز یه لیوان ذرت مکزیکی و پنیر

در نهایت رفتم همون مزونی که تو اینستا کاراشو دیده بودم جدا قیمتاش مناسب نسبت به جاهای دیگه و مانتوهاش خوش دوخت تره اینم آدرسش : nafismezon

دیگه اینکه یه کفش شتری خیلی ساده و خوش پا هم خریدم ..

یاد بادآن روزگاران یاد باد ... که بعد سال تحویل با مهران عزیزززز زودی عید ی هامونو رد و بدل می کردیم و عکسای دو نفره کنار هفت سینمون می نداختیم و بعد من لباس نووو می پوشیدم و پیش به سوی خونه ی مامانا ... همیشه ناهار روز اول عید خونه مامان من و مامان هم به خاطر داماداش که عاشق فسنجونن فسنجون و ماهی و مرغ درست می کرد ..

یادمه پارسال اولین عیدی بود که زنش نبودم و دومین عیدی بود که کنارش نبودم و به تلخی زهر برام گذشت و موقع سال تحویل با اشکام اوقات پدر و مادرمو تلخ کردم ..

راستش من هنوز همونم امروز اومدم بگم من هنوز هیچچچچ تغییری نکردم هنوزززز چشام پر اشک می شه یادش می افتم

"هنوزم راه برگشتن به روز روشنو دارم"

امیدی به برگشتم نیست ، این رو از این همه وقت حرف زدن با مهران فهمیدم ، اون کاملااا نظرش اینه که اگه دوباره برگردیم به هم اوضاع بدتره چون مشکلمون حل نشده و وجود داره و در برابر خواهشای من که من با وجود مشکل قبلی می خوام زندگی کنم ، اهمیتی نمیده و سرد سرد می گذره از خواستم مثه همون قدیما که حرفمو گوش نداد برای بهبود ...

خب دوباره زدم به صحرای کربلا !

اتفاق خاصی تو زندگیم نیفتاده ..

فقط همون اقای خواستگار که مدتها هست ، هست ...

مشکلی خاصی ندارم باهاش ولی با کوچکترین اختلاف نظر که خیلی شاید طبیعی باشی پررررررت می شم به گذشته و غرق فکر می شم ووووو عزممو جزم می کنم که نه مگه می شه من مهرانو بذارم کناررر هیشکی رو جز اون نمی خواممممم ... و باز می رم سراغ مهران زنگ می زنم اونم می رونه منو از خودش و یا جواب نمیده دل شکسته ادامه می دم به زندگی و این روند ماه هاس داره تکرار می شه ..

یعنی من خوب می شم ؟؟

 

هنوزم راه برگشتن به روز روشنو دارم
اگه از این شب تاریک یه جوری دس بردارم
هنوزم ردپای من تو برفای زمستونه
شاید بازم امیدی هست که برگردم به اون خونه
کمک کن سایه ی وحشت جونیمو قوروق کرده
دلم بی لمس عشق تو همش این گوشه بغض کرده
تو تاریکی مطلق یه روزی راهو گم کردم
کمک کن باصدای تو به دنیای تو برگردم
یه راهی پیش روم وا کن دوباره فکر آغازم
میخوام پیروزشم اینبار به این دشمن نمیبازم
از این دوری از این زندون از این زنجیر بیزارم
چه کاری با خودم کردم چرااااااااا سردرنمیارم
سر در نمیارم...

 

مرتضی پاشایی که این آهنگش مننو تا مرز تیمارستان رفتن  می کشونه ..

 

 

 
[ یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ ] [ 15:19 ] [ افسون ] [ ]
سلام

به خواننده های روشن و خاموشم .. البته اگه مونده باشن

داشتم فک می کردم دلیل اینکه وبلاگا انقد از رونق افتادن چی می تونه باشه .. نه تنها من که خیلی وبم عالی نبود دوستای دیگه هم بابت این مسئله شاکی هستن مثل سیندخت عزیز که ید طولایی تو نوشتن دارن ...

به نظم شبکه های اجتماعی و گستردگی شوریده و بی حد و اندازشون بی تاثیر نبود هتو این مورد همه سرها تو وایبر و اینستا و .. زیاد کسی برای وب خوندن وقت نمی ذاره متاسفانه .. خود منم به چند تا که همیشه سر می زنم بیشتر می رم .. امیدوارم دوباره اون شور برگرده به بلاگستان

اندراحوالات من ..

روزام داره مثه همیشه می گذره نه مهرانو فراموش کردم نه تماس رو قطع کردم نه برای اینده تصمیم قطعی گرفتم فقط اقای خواستگار رو همینطور یه لنگه پا نگه داشتم به بهانه محرم و صفر این بار ...

این روزا بیشتر سرمو گرم می کنم به اشپزی و شیرینی پزی و ... تنها چیزی که منو سر ذوق می یاره همینه و بس ..

شاید یه وب اشپزی زدم و اونجا کارامو ثبت کردم

به من سر بزنید .. باهام قهر نکنید کم میام

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۵ ] [ 11:3 ] [ افسون ] [ ]
سلام

ميدونم خيلييييي دير به دير ميام واقعا شرمنده قوووووول ميدم جبران كنممم

دوستان عزادارياتون موردقبول حق باشه... امسال من شب تاسوعا با دوستم رفتيم دانشگاه امام صادق از اذان مغرب كه عزاداريش عالي بود مراسم منظم و خيلي خوبي بود داخل دانشگاه هم نديده يود نم بارون ميزد ... دعا كردم برا هر كي كه يادم بود و دلي صفا دادم 

روز عاشوا هم جلوي مسجد نظام مافي بودم ...

ديكه خبري نيس كه مهم باشه ... تك توك با مهران حرف ميزنم .. خوب نيست كارو بارش داغونهههه .. خودكرده را تدبير نيست متاسفانه ... 

براش دعا كردم مشكلاتش حل شه .. 

برميگردم ان شاله با پستاي بهترررررر 

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۵ ] [ 23:30 ] [ افسون ] [ ]
دلم مثه روزای پاییزیه دلگیر و عمگین ..

امروز حال و هوای مهرانم از صبح باهامه .. تپش قلب دارم از صبح . رسیدم به یه انتخاب سخت ، مورد ازدواج برام چند تایی پیش اومد، اون که براتون گفتم کنسل شد .. الان یه خواستگار دارم که مدتها بود از عید خانوادش مطرح کرده بودن ، خوبه ادم متشخصیه ، شیکه مودبه ، سنش هم همسن و ساله مهرانه .. حرف ازش زیاد دارم اماااااااا

امااااااااااااا مهران نمی ره از ذهنم ..

خواستگارا به مرحله بله برون رسیدن ولی من نمی تونم بله بگم خدا کمکم کنه .. از همیشه اوضاع احوالم بدتره ...

سفر بودم رفته بودم با دوستام و خانوادشون استانبول چند روزی .. دیشب اومدیم ، استانبول  خیلی دوست داشتنیه و ازون دوست داشتنی ترم مرکز خریداش بود که همه چیش ایندریممم !! بوددددد ..

دیفکتو کتان اچ اند دی !!! ال سی واکی کی .. خیلی می شه خرید کرد ازشون .. کلی بدلیجات خوووووووووشگل بود .. خوش تیپن این ترکیه ایاااااااااا همه چیشون ست و مرتب ..

با پول کم خریدای خوبی کردم ! از خودم راضیم .. 4 تا شلوار و 4-5 بلوز و 3 تا کفش و بدلیجات و .. پیشنهاد می کنم برید ! پروازمون با اطلس جت بود هواپیمایی ترک اما راضی نبودم به نظرم حرفه ای نبود..

من برم شلوغم مثه همیشه

 

دوست عزیز m  این جملت به دلم نشت :

تجربه بهم ثابت کرده یه علف هرز همیشه هرزه سبز نمیشه باید علفای هرزو کند....

مهران من بد نبود علف هرز نبود .. این درده برام :(


 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۳۱ ] [ 15:27 ] [ افسون ] [ ]
سلام سلام دوستای عزیز

طاعاتتون قبول .. من امسال 95 درصد روزه هامو گرفتم .. گرسنگی تشنگی زیاد فشار وارد نمی کنه بیشتر حالت غش بهم دست می ده!!

ازون اقاهه خبر اینکه کلا انسان پیچی بود یعنی کم پیداش می شه تک توک تلفنی صحبت کردیم و یه دو باری هم رفتیم بیرون .. اولین شب احیا اصرار که بریم افطاری بیرون .. رفتم اول شهرک غرب ماشینو گذاشتم تو دفترش، دفترش مرتب و خوب بود و خودشم از زیبایی می درخشید اون گفت بریم لواسون ولی من قبول نکردم و رفتیم فرحزاد ، افطار اش خوردیم و هندونه و .. شامم من جوجه چینی خوردم و اوشون قفقازی و قلیون کشید و منم یه کمی .. خیلی تو رفتارش معلوومه کل دنیا رو گشته عکساشم دیدم هلند دانمارک ایتالیا المان کلی جاها رفته بود .. به طو ر کلی انسان مدعی ای بود!

خودشم اذعان داشت به این موضوع .. بعد برگشتیم دفترش ماشینو برداریم و رفتیم بالا تا ایپدش رو برداره قهوه ترک درست کرد . گفت خانوادم دوست د ار ن من زود با شما ازدواج کنم ولی من می خوام بیشتر اشنا شیم با هم ..  منم گفتم خب موافقم .. بالاخره اشنایی مهمه

اما یه چیز خیلی مهم رو بعد دیدن دوبارش فهمیدم .. اون روز قرار بود بریم لواسون بالاخره .. اصرار اصرار بیا ماشینت رو بذار خونه من با یه ماشین بریم رفتم آپارتمانش دولت بود ماشینو گذاشتم و .. اصرار بیا بریم بالا

دیدم نه ایشون انگار دوست دختر می خواد ، خلاصه دیگه اون اشنایی کوتاه هم تموم شد از رفتارش و منم منم

کردناش اصلا خوشم نیومد این هم یه مورد دیگه ..

خیلی وقت بود این پست رو پیش نویس کردم .. فرصت نبود ثبتش کنم 

 

5 شنبه دوباره خواستگاریمه!! برادر یکی از دوستام ک خیلی وقته می شناسمش ..

 تا ببینیم خدا چی می خواد !

عید فطر تماس گرفتم به مادر مهران عید رو تبریک گفتم .. گفتم من خیلی سراغ مهران رفتم کم و بیش همه می دونن اینم برا اینه که دلم می خواد زندکی کنم هیچکس برای ما دو تا مثل ما نمیشه .. گفت اره موافقم من همش فک می کنم رفتی سفر و بر می گردی ..  گفت با مهران حرف می زنم د و روز بعد زنگ زدم گفت مهران داد و بیداد کرده من راضیم از زندگیم و نمی خوام ازدواج کنم منم هم به مامانش هم خود مهران رسوندم که خواستگار دارم .. تا اگه می خوان حرکتی کنن .. اما مهران نمی خواد مشکلی حل بشه ..

خیلی گریه ها کردم بعد ماجرای فوق اما باید به خودم بیام ..

خدایا باید کاری کنی آروم بگیرم ...

 


 

- مینا دفتر خاطرات من خیلی دنبالت می گردم شمارتم پاک شده از گوشیم یه نشونی بده لطفا از خودت ..

- دوستای گلی که کامنت می ذارن از مشکلم می پرسن من نه بی ادبم که جواب نمی دم نه کر و لال فقط اینکه شرمندتونم مشکلم یه جوری هست جنسش که نمی تونم بگم مرسی بهم سر می زنید

 - گلشن عزیز .. طلاق بدترین حادثه زندگیه .. تلخ و ترسناک بارها گفتم :(

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۴ ] [ 8:18 ] [ افسون ] [ ]
سلام سلاممممممممم

بخدا من زندم

فقط تنبلیم میاد بنویسم ... سرگرم کار و زندگیم و اوضاع روحیم خوب تر شده و مسیر خودم رو انگار پیدا کردم ، می دونم چه کاره هستم ، سعی می کنم خیلی فکر و خیال نکنم و بذارم هرچیزی تو روال خودش بگذره .. با گریه های من هیچی درست نشد و بازم نخواهد شد ..

برای تابستون تصمیم برای برنزه شدن دارم و از این هفته دیگه می رم استخر اکباتان .. هفته پیش نت برگ کرفتم و دو ساعت رفتم تا پامو گذاشتممممممم سایه شددددددددد با دوستم بودیم کلیییییی ضایع شدیم !

یه خبر دیگه اینکه بعد از مکه یکی از خواستگارا که خانوادش همسفرمون بودن شدیدا گیر دادن و منم با پسرشون تلفنی صحبت کردم و یه جلسه همو تو هتل هما دیدیم .. موقعیت عالی ایییییییی داشت یعنی محشر، منم از اول محو زیباییش بودم چشای درشت و خمار قد بلند لبای خوش فرم واقعا دم خدا گرم ، مدیرعامل یه شرکت بود ، خونه تو شمال تهران ..  خیلی ا ز کارش حرف زد از خودش کمتر گفت ، من از رویاهاش و ارزوهاش و اخلاقش پرسیدم ... نمیدونم چرا همش دنبال ایراد می گشتم ازش .. یکی دو بارم با هم اس ام اس دادیم و تماس همین اصلا پیشرفت نکرد رابطه .. شاید برای اینکه من سرد بودم خیلی خیلی .. حرفم نمیومد..

اما همین که موضع نگرفتم و رفتم دیدمش بازم خوبه .. گفته این هفته بریم قهوه بخوریم ببینیم چی می شه ..

دیگه هوووووووووووووووچ خبری نیستتتتتتتت

بوس   

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۴ ] [ 8:37 ] [ افسون ] [ ]

مرسییییییییییییییییییییییییی از همه دوستا که اومدن زحمت کشیدن و زیارت قبول گفتن

ببخشید که نظرات رو بدون پاسخ تایید می کنم .. همه رو خوندم

میام به زودیییییییی


یلدا ( اشک ها و لبخند ها ) پارچه هایی که خوندی برای ما نبودن خخخخخخخخخخ ما فامیلیمون زنگنه نیست با هوشششش!!!!

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۲۱ ] [ 7:24 ] [ افسون ] [ ]
من برگشتممممممممممم

چهارشنبه پیش ، 9 روزه شد سفرمون .. یه روزم زودتر برگشتیم.

پنج شنبه به مهمونی و کلی کار و ارایشگاه گذشت و جمعه هم ولیمه از شنبه هم سرکار بودم این هفته نمایشگاه

داریم انقد کار سرمون ریخته الان با سرعت نور اومدم خبر بدمممم برم تا بعد بیام با سفرنامه!

می بوسمتون

بای

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۶ ] [ 7:17 ] [ افسون ] [ ]
سلام عزيزا ممنون از كامنتا و اظهار لطفتون خيلييييييي به يادتونم و نا اونجا كه يادمه به اسم دعا مي كنم براتون ، نوشين مامان هستي خيلي مريضتون رو ياد مي كنم خيلي .. الان تو مكه هستيم روز دومه اينجاييم يكشنبه بر مي گرديم سفر عالي بوده تا الان و پر از لحظه هاي ناب و غير قابل بيان .. ان شاله برگشتم مفصل براتون مي گم ...باي 


[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۰۷ ] [ 18:28 ] [ افسون ] [ ]
سلام به دوستای عزیزم

ممنون بازم بابت همراهی همیشگیتون ..

اومدم حلالیت بطلبم و خداحافظی کنم .. فردا شب عازم مکه مکرمه هستم .. ان شاله می ریم اول فرودگاه جده ازونجا با اتوبوس میریم مدینه النبی .. شهر پیامبر (ص) .. خیلی در مورد روضه رضوان خوندم امیدوارم ازدحام اجازه بده که بتونم اونجا نماز بخونم شنیدم که خیلی صواب داره و بتونم نماز قضاهام رو تو مسجد پیامبر بخونم ..

خیلی امید دارم به این سفر ، سفری که می تونه آرومم کنه بهم آرامش بده که بپذیرم سرنوشت رو .. ارتباطم با خدا نزدیک شه و این نزدیکی برای همیشه باهام باشه .. خیلی تصمیم ها دارم از همه مهم تر نماز اول وقته ..

می نویسم تا یادم بمونه که رفتم و برگشتم باید سعه صدر داشته باشم ...

**********

روز جمعه کلاس رفتیم من که هیچ کلاسی نرفته بودم و خودم کتاب هایی در مورد سفر خوندم ، گفتند که 5 روز مدینه هستیم و 5 روز هم مکه ان شاله ..  برگشتمون هم 10 یا 11 اردیبهشته . روز جمعه مهمونی ولیمه گرفتیم تو تالار ..

**********

همه چیز آمادس که برم چمدونم آمادس ، لباس احرام مدل قجری که وقتی می پوشم مامان می گه شبیه فرشته ها می شم .. جوراب وضو ..  روبنده مشکی و سفید که عمم دوخته که اونجا ندزدنم !!! 

**********

ازینکه با مامان و بابام هستم و مراقبشون خیلی خوشحالم

قسمت نشد این سفر رو با همسفر زندگیم برم ، با مهران ثبت نام کرده بودیم و این روزا خیلی درد می کشم که اون

نیست باهاش برم ، در جریان هست که دارم می رم و عکس العمل خاصی هم نشون نداد.. زنگ زدم با مامانش هم صحبت کردم ، به مامانم گفتم زنگ بزنم خداحافظی کنم گفت اره بزن.. صداش بی تفاوت بود انگار هیچی نشده هیچییییییییی .. گفت سلام برسونم .. منم اخرش گریم گرفت ..

شاید برم امروز مهران رو ببینمش برای خداحافظی

**********

این پست رو هول هولی دارم می نوسیم سرکار هستم باید به کارام برسم ان شاله فردا تا ظهر میام سرکار..

مطمئن باشید به یاد همه هستم همه کسایی که اسمشون تو خاطرم هست .. 

اگه کسی تجربه ای داره تو زمینه سفر حج اگه تونستید برام بنویسید

خدانگهدار




[ شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ ] [ 15:0 ] [ افسون ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

ســـــلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منــــــــــم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم....
سلام .. اینجا حکایت زندگی مشترک ماست ، گاهی به حلاوت عسل و گاهی هم تلخ، خوبیش اینه که می گذره ..
امکانات وب