پیوندهای روزانه
آرشیو
› اردیبهشت 1391 › فروردین 1391 › اسفند 1390 › بهمن 1390 › دی 1390 › آذر 1390 › آبان 1390 › مهر 1390 › شهریور 1390 › مرداد 1390 › تیر 1390 › خرداد 1390 › اردیبهشت 1390 › فروردین 1390 › اسفند 1389 › بهمن 1389 › دی 1389 › آذر 1389 › آبان 1389 › مهر 1389 › شهریور 1389 › مرداد 1389 › تیر 1389 › خرداد 1389 › اردیبهشت 1389 › فروردین 1389 › اسفند 1388 › بهمن 1388 › دی 1388 › آذر 1388 › آبان 1388 › مهر 1388 |
نگاه می کنم نمی بینم .. چشم مرا هوای تو پر کرده گوش می کنم نمی شنوم.. گوش مرا صدای تو پرکرده ..
سلام من زندما ! فقط بی حوصلم .. دلیل دارم در حد لالیگا .. ولی لحظه ای نیست که شکر گزار خدا نباشم برای داشته هام اتفاقات زیادداشتیم امسال، از جمله اینکه شوشو ، برای ما فئودال بازیش گل کرد و تو شمال با یه دوستی که سرشناسه و ادم حسابی دارن ویلا سازی رو شروع می کنن اونم چه ویلاسازی ای ، لقمه های گنده.. ویلاهای بزرگ دوبلکس و اینا ، امیدوارم که موفق باشه و زمین نخوره من اولش مخالف بودم ولی مخالفتم رو نشون ندادم چون .مهران آدمی نیست که قدم اشتباهی و بی حساب برداره .. در همین راستا سه روز تعطیلی رفتیم شمال سر بزنیم به زمین و یه حالی کنیم ، هوا هم بهشتتتتت واقعا بهشت و لذت بردم ، تو ویلای دوستش بودیم که دوو طبقه دستمون بود و دلباز ، چی می شد تو تهران خونه ها این ویو رو داشت همه پنجره ها رو به طبیعت همه چی سبز و رنگ زندگی .. یه روزم رفتیم نمک آبرود و سوار تله کابین شدیم و حالی به حولی ولی باز هم دوتایی اونقد به من خوش نمی گذره هیچ وقت .. موقع برگشت هم مثل همیشه آش دوغای کندوان رو جاتون خالی زدیم به بدن .. خانواده شوشو هیچ خبری اازشون نیس کلا خنثی هستنا یعنی همشون اینطورن من ممکنه ۵ باز زنگ بزنم به مادرش حالشو بپرسم ولی مهران یه بار بهش زنگ بزنه .. کلا عنصر بی اثرن ! راستی گفتم ماشین خریدم ؟؟ نگفتم ؟ خوب می گم یه ۲۰۶ خریدم مهران هم در راستای آتیش زدن به مالش آزرای خوجگلو فروخت برا زمین اینا.. برام دعا کنید آرامش بگیرم
عزیزم یه حدی داره لحظه های انتظاررررر... ترو قسم به اون خدا ، نذار بگذره بهار...
+ نوشته شده توسط افسون در سه شنبه 1391/02/19 و ساعت
21:24 |
همه شب در آستانت ، شده کار من گدایی
به خدا که این گدایی، ندهم به پادشاهی
-داره بهترین ماه سال می رسه ، بیا که منتظرم .. - بازیگوش جونمممممممم پست قبلی عکس هفت سین بود که یه ماهی بدون رمز بود ، پست جدیدی نیس!
+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت
21:1 |
سلام دوست جونا ، چه می کنید با بدوبدوی شب عید، مردم همه در حاال دویدن هستن امیدوارم زودتر عید بشه آرامش بگیریم ! منم امروز برای اینکه عقب نمونم از کسی رو هایلایت دودی کردم و ریشه هامم قهوه ای به نظر خودم هیچی اندازه این ترکیب بهم نمیاد ، بعد رفتم مرغ خریدم برای ایام عید چون قراره قحطی بیاد از رفاه محله ! آجیل و شکلات که طبق روال هرساله محل کار من و مهرا ن هر دو داده که انقد زیاد بود من برای خوودمو مثل سال قبل دادم به ماماناینا برای هفت سین هیچی به مغزم نرسید ه است ! من موندم و ۷ تا جام که خریدم برای خونه خیلی خرده ریز خریدیم و بیشترش هم ظرفای قلم کاری هست که کار دسته که چیزای فوق العاده با ارزشی به نظر میاد که مهران سورپرایز کرد منو و یه شب با هاشون اومد خونه ، به نظر من خییلی گرونه ولی چون عاشق این چیزاس تو ذوقش نزدم مثلا قیمتاش از ۲۵۰ هست تا ۹۰۰ تومن .. یه سورپرایز دیگه راستییییییییییییییییی: عیدی برام مهران یه نیم ست خیلی ظریف گرفته گوشواره و گردنبند نگینای قرمز داره و دورشم چند تا برلیان کوشولو ، دست اقامون درد نکنه یه سورپرایز دیگم کرد که حال ندارم بگم شاید بعدا بگم دیگه اینکه بالاخره ساعت ایستاده خریداری شد ، باطری خورش از ۲۵۰ هست تا ۵۰۰ ولی این که خریدم ۸۵۰ شد که وزنه ای هستش و با کشیدن وزنه ها به بالا کوک می شه ساعت .. این هدیه مامان بود دستش درد نکنه ، ماامان شوشو هم زحمت کشیدن و یه ببعی آوردن که ذبح شد و تک توک بین خودمون و بقیه بین فقرا پخش شد ، باشد که مقبول بیفتد...
چهارشنبه سوری با داداش اینا خونه مامان بودیم و با برادر و زنش رفتیم دم خونه خواهری و شاهد رقص و پایکوبی اهالی محل بودیم و منم با لنگای درازم دوبار از اتیش پریدم و وقتی فانوس رو روشن کردیم و به آسمون فرستادیم از ته دلمممممممممممم آرزومو فریاد کردم و فرستادمش پیش خد ا ... شام سبزی پلو با ماهیی فرد اعلای مامان بود.. . . . . . . روزهایی که تا به امروز تو این خونه گذروندیم روزای بسیار بسیار پربرکتی برامون بوده و تا جایی که من خودم تعجب کردم و به این نتیجه رسیدیم که خونه خیلی خوبیه .. با اینکه تو خرید خونه لقمه بزرگی برداشتیم وو فکر می کردیم خیلی بدهکار شیم و (حتی ماشین منم فروحته شد تو حین خرید خونه) ولی تو این مدت کوتاه مهران تونست ماشین بخره یه آزرای سفید .. هر روز شکر می کنم ولی خود خدا هم می دونه که هیچ وقتتتتتتتتتتت تو زندگی پول برام اولویت نبوده .. روز دوشنبهه ان شالله می ریم سرخاک بابای مهران ، دوست داشتم ۵ شنبه بریم ولی امان از کار مهران که همیشه شلوغه ..
سال ۹۰ تموم شدی ، خودت می دونی که چقد اذیت بودم امسال ، چقد خواهش و التماس و دعا .. خدایا به ندای دلم گوش کن ...
+ نوشته شده توسط افسون در جمعه 1390/12/26 و ساعت
22:11 |
خوب چیه اسباب کشی داشتیم و من کاملا جر خوردم ! و تازه امروز دارم نفس راحت می کشم و از دیدن خونه لذت می برم روز ۲ اسفند که سه شنبه بود اسباب کشی انجام شد و خدا خیر بده پدر و مادر و خانوادم رو واقعا سنگ تموم گذاشتن ، مامان که همه سختی ها رو دوشش بود ، ما که سرکار بودیم از روزای قبلش می رفت خونه ما اسباب ها رو بسته بندی می کرد ، یا در رو برای بنگاهیها که مستاجر می اوردن باز می کرد خونه قبلی رو فروختیم ولی طرف چون پولش کم بود اجاره دادش خیلی اسباب ها موند و باربری نشد همه رو ببره و مهران با آزرای دوستش که دستمونه خیلی وقته رفت و اوردش، و من برای بار آخر نرفتم اونجا که دلم نگیره ... خونه جدیده همونطور که گفتم ۱۰۰ متریه و نوساز و خونه خیلی راحتیه و دوستش دارم ایشاله عکس هم می گیرم ولی اثاثام رو دوست ندارم یعنی مناسبه اینجا نیست و با چیدمان خونه قبلی می اومدش پرده فقط برای آشپزخونه خریدم چون اینچا اشپزخونش خیلی بزرگتره .. مادرشورهر اینا هنوز نیومدن و برای اسباب کشی هم خودشو زد به مریضی نیومد.. ولی فردا قراره بیاد و گفته برای کادوی خونه ، گوسفند می خره برای قربانی.. مامان خودمم گفته ساعت بریم بخریم ساعت ایستاده ، نمیدونم معدنش کجاس . شما میدونید؟ دیگه اینکه من کار عید ندارممممممممم هوراا همه چی برای اسباب کشی شسته شده و الانم دارن میان مبلا رو بشورن هفته پیش رفتیم و از این کفش پاشنه بلندا ی خیلی بلند! خریدم از بوستان، ولی راحتنا تو پا ، چون لژ ددارن اینطوره ، امسال تیپ پلنگی میخوام بزنم، دیشب با دوستا رفتیم تی تی و شال پلنگی خریدم خداییش اشتباه محض جای دیگه شال و روسری بخری هرجا رفتم جنسای اشغالی۲۶-۲۸ بود ولی تی تی شال های خوشگل و ارزون ، شال من شد ۹ تومن یه بلوز مجلسی هم خریدم اونم پلنگی ! این روزا زندگی شیرین می گذره ، خدایا شکرت .. بهار بهار باز اومده تو خونه ... . + نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1390/12/11 و ساعت
14:16 |
سلام خونه قبلی که کلی ازش تعریف کردم نشد ، مالکش تو اون روزای نوسان سکه ، زد زیرش در حالی که ما خونه رو فروخته بودیم ما هم وحشت زده به دنبال خونه که یافتیمش خب بزرگتر از جای قبلی و آماده ترم از اون هست.. انگاری خواست خدا بود که بهتر نصیبمون بشه خونمون ۱۰۰ متریه نوسازه و تا یه ماه دیگه می تونیم تحویلش بگیریم در صورت تسویه! دو خوابه و البته خوشگلم هست .. خیلی گنده تر از دهنمون شد ولی ایشاله خدا کمک می کنه خونه قدیمیمون یادتونه ، همون که کاغذ دیواریاش رو با وسواس انتخاب کردم و ... اونو فروختیم و این روزا مستاجر میاد برای رهنش ، کاش می شد نگهش داریم می افتم ، می گم این یکی هم بزرگتره هم شیک تر هم جاش بهتر و هم پولش ... فقط وسایل زندگگیم برا اونجا خیلی کمه دیگه اینکه ایشاله بعد رفتن توش عکس می ذارم راستی ال نودی عزیزمو فروختما خیلی فاز می ده ! امیدوارم زودتر ماشین بخرم چون واقعا سخته مسیر طولانیم ... + نوشته شده توسط افسون در یکشنبه 1390/11/09 و ساعت
11:43 |
مهندسی که می خواست خونش رو بهمون بفروشه ، زد زیرش درست روزی که می خواستیم بریم قولنامه کنیم خونشو ، زد زیرش و یهو متری ۲۰۰ هزار تومن کشید رو قیمت ملکش، بعدش هم یهو دیگه موبایلشو جواب نداد و در نهایت گفت پشیمون شده شرمنده.. این در حالی بود که ما از قبل خونه خودمون رو قولش رو به یه بنده خدایی داده بودیم .. یعنی همه چی قر و قاطی ... دیشب خونه قشنگمون، خونه خوش مدلی که سال ۸۷ خریدیمش و سال ۸۹ رفتیم و دونه دونه در و دیوار و همه جاشو نو نوار کردیم رو فروختیم ، ته دلم ناراحته برای فروشش ، واقعا خونه بود، خونه هایی که سال ساختش بالاس بیشتر حال و هوای خونهه رو دارن .. البته ۴ طبقه اش خیلی سخت بودا حسابی دنبال خونه ایم ، خدایا کمک کن .. فک می کنم کار خطرناکی کردیم که اول فروختیم و حالا تازه می خوایم بریم بخریم .. + نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه 1390/10/28 و ساعت
9:7 |
سلام ما می خواهیم خونه بخریم ! البته درواقع می خواهیم خونمون رو عوض کنیم و بزرگترش کنیم، از وقتی که این خونه رو خریدیم و هر روز ۴ طبقه پله نوردی کردیم و دهنمان صاف شد به این فکر افتادیم.. حالا داره عملی می شه معلومه دیگه کجا ! بازم نزدیک خونه مامانم اما شرایط ما برای خرید ، فقط این بود که تو خیابون فلانی باشه ، نوساز باشه ، با اسانسور و از همه مهم تر ویووو خوب، بودن خونه هایی که نور داشتن ولی وییوووووو نداشتن ، پنجره سالن رو به پارکینگ و در و دیوار همسایه در می اومد، من همیشه خونه شمالی دوست داشتم اینجایی که پسندیدیم و مقبول واقع شده ۸۵ متریه، نوسازه، دلبازه ، سالن اشپزخانه اتاق خواب ها همگی رو به حیاطن و رو به خیابون، دلبازه ... منو شووشو دوستش داریم ولی همش حس می کنم کوچیکه برامون ، واحد۹۶ متریاشو فروخته بود و خیلی هم گرون می شد برامون اگه خدا بخواد دو دونگش برای منه ، دارم پول می ذارم خو ان شالهه اگه صلاحه بشه ..
خودتون ببینید دیگه ... من چقد ذوق خونه رو داشتم که به کل یادم رفت بگم از نذری مامانم دیروز اربعین سالار شهیدان بود ، مامانم هم مثل هر سال نذری داشت و امسال قرمه سبزی فرداعلا و جا افتاده با یه وجب روغن روش منم برای مادر شوهر فرستادم و اوشون هم زنگ زدن برا تشکر... + نوشته شده توسط افسون در یکشنبه 1390/10/25 و ساعت
14:42 |
سلاممممممم سلاممممم
دیدید زندممممممم ! خیلیا این شبه براشون پیش اومده بود که من مرده ام ! شلوغ بودم همین این روزا داغ ترین خبر، بیمارستان بودن مادرشوهریه که یه بیست روزی تو بیمارستان بود و الانم تو خونه تو ر*ح*م*ش فیبروم داشت که ک.*رت*اژ تشخیصی شد اما چون بیمار قلبی ان ، دیر عملش کردن منم تک توک با این همه بیزی بودنم می رم بهش سر میزنم ، ۵ شنبه جمعه گذشته هم اونجا بودیم هر سه تا جاری باوفای هم بودن و خونه یکی ! حسابی افتادن به جون هم و هر کدوم شکایت اون یکی رو به من می کنه منم یه گوشم در یکی دروازه خلاصه آخر هفته به پرستار بودن گذشت واقعا تو کت من نمیرفت برای همچین بیماری زنونگی ، مرد و زن بود که می اومدن ملاقات .. یه کم آدم خجالت می کشه خووووووب یه اتفاقی هم افتاد همون جمعه ، مهمونا رفتن جارو برقی کشیدم خونه مارشوهر! کارم تموم شد اومدم از پریز در بیارم که ولممم نکرد برقققق من جییییییییییغغغغغغ و بعدشم اشکام همینجوری می اومددددددد، خلاصه همه متفق القول گفتن چشم خوردی دیگه اینکه همسر جانم لطف کردن و یه پولی دادن و منم رفتم برای امر خطیر خریدن طلا اول می خواستم یه نیم ست زرد از این جدیدا بخرم ولی نتونستم از اینی که خریدم بگذرم .. یه گردنبد و انگشتر با نگین یاقوت کبود دورش هم برلیان .. - دیگه اینکه شب یلدای خیلی خوبی داشتیم ، همه خونه مامانم بودیم.. اما آخرش زهرمارمون شد .. شام فسنجون و سبزی پلو با ماهی و یه سالاد سیب زمینی خیلی شیک که مامان زحمتشو کشیده بود و ... ظرفای شامو من و زن داداش شستون کردیم ! بعد رفتن برادر و خانومش من اومدم حلقه ام رو دستم کنم دیدم نیست که نیست.. عوضش انگشتر زن داداش جا مونده بود ، خلاصه همه فقط میگشتن ، نبود که نبود حتی تو سطل آشغالو کامل گشتیم که ما بین وسایلی که بردید اشتباها نیومده گفت می بینم و خبر داد که نووووچ.. انقد غصه دار شدم صبح علی الطلوع زن داداش خنگگگگگگگگ زنگ می زنه به مامانم می گه صبح می خواستم برم سرکار تو جای طلاهام رو دیدم ، دیدم دیشب انگشتر افسون رو اشتباهی دستم کردم و بعدش گذاشتم اونجا فک کننننننننننننننن چقد آدم می تونه باهوش باشه ... خلاصه اینم شد یه خاطره برامون و از اون روز حلقمو در نمیارم حتی برای ظرف شستن ! این بود انشای من دیر کردم نگران نشید البته حرفای دلم اینا نبودن + نوشته شده توسط افسون در دوشنبه 1390/10/12 و ساعت
8:31 |
|