پیوندهای روزانه
آرشیو
› خرداد 1392 › اردیبهشت 1392 › اسفند 1391 › بهمن 1391 › دی 1391 › آذر 1391 › آبان 1391 › مرداد 1391 › تیر 1391 › خرداد 1391 › اردیبهشت 1391 › فروردین 1391 › اسفند 1390 › بهمن 1390 › دی 1390 › آذر 1390 › آبان 1390 › مهر 1390 › شهریور 1390 › مرداد 1390 › تیر 1390 › خرداد 1390 › اردیبهشت 1390 › فروردین 1390 › اسفند 1389 › بهمن 1389 › دی 1389 › آذر 1389 › آبان 1389 › مهر 1389 › شهریور 1389 › مرداد 1389 › تیر 1389 › خرداد 1389 › اردیبهشت 1389 › فروردین 1389 › آرشيو |
این پست فقط و صرفا برای تشکر از هم دردی ها و دل داری های شما دوستای عزیزمه خیلی از دوستای قدیمیم به اینچا دیگه سر نمی زنن مثل همدم درباره زندگی، مثل آلا، سیندخت علتش رو نمیدونم فک می کنم از تصمیم من برای زندگیم ناراحتن نمی دونم روزها رو می گذرونم تا اون روز وحشتناک برسه فردا روز مرده ، امروز می خوام آخرین هدیه روز مرد رو برای مرد زندگیم برم بخرم .. به این امید امروز روحیم خیلی خوبه .. فقط خدا می دونه تو دلم چه آشوبیه + نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1392/03/02 و ساعت
9:1 |
سلام وقتي شرايط فرقي نكرده بيام از چي بگم از اب شدنم بگم از كم شدنم وزنم از ٧٣ تا ٥٨ بگم از هر شب گريه هام بگم ؟ اخر خرداد طبق توافق ١٥٠ ميليون مهريه ميده حدود١١٠ تا سكه، مهر من ٥٠٠ تاس. پيشنهاد خودش بود اما در مورد طلاق من دلم نمياد چيزي بگم ولي تو اوت تاريخه احتمالا راستي خونه ٧٠ متري تو باغ فيض خريدم كه اين ١٥٠ تا رو هم توش لحاظ كردم همين امروز روزه ام بيش از حد زار زدم امروز .. دعا دعا دعاااااااا د + نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1392/02/26 و ساعت
19:33 |
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحضه شادی که گذشت... غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند، لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز... سال جدیدتون پر از شادی... اولين عيد رو بعد ٨ سال بدون مهرانم سر مي كنم.. ديروز رفت شمال .. عيد اومد بهار اومد ، من از تو دورم... + نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه 1391/12/30 و ساعت
11:22 |
سرم شلوغه این روزا به خاطر ارتقا شغلی که پیدا کردم و سرم گرمه به کارم با مهران حرف زدیم تک توک در حد سلام علیک و احوالپرسی تخم مرغ های رنگی که همکارا در موردش حرف می زنن اشکمو در میارن بحث در مورد سفره هفت سین منو یاد هفت سینم میندازه که هموونطور آماده تو کابینت بالا چیدم تا دم عید حاضر باشن .. برا خیلی ها تون حرفا ی من قابل هضم نیست ، و منظورتون اینه یا اینوری یا اونوری ولی چیزی که مهمه اینه من دوسش دارم و اینو نمی شه کتمان کرد، اما زندگی با اون شرایط رو دیگه تکرار نمی کنم ، حتی با این دوست داشتنم دهنم صاف بشه ، چه می دونم شایدم این اسمش دوست داشتن نیست هنوز حرف سر خرداد ماه که گفت مونده و بحث یا حرف جدیدی نشده فکر می کنم عید که بگذره حالم خوب شه . سفر در پیش دارم برای عید لحظه شماری می کنم براش برای تغییر روحیه برای فرار از کار و شلوغی .. برای فرار از اینجا عید ه و امسال عیدذی ندارم گذاشتی رفتی عزیزم من بی قرارم
عیده و امسال تنهای تنهاممممممممممم به جای عیدی ، عزیزم من تو رو می خوام ....
+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه 1391/12/24 و ساعت
12:20 |
روز ولنتاین منتظرش بودم تا این اس ام اس رو داد :
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی . ولنتاین مبارک، نیم کیلو باش ولی آدم باش چهارشنبه بعد سرکار رفتم گلفروشی یه گل رز بلند خریدم و رفتم خونه ، خونه دوتامون، یه متن هم براش نوشتم : ولنتاین مبارک با اینکه کنارم نیستی، با اینکه به یادم نیستی ، روز عشق مبارک چو.ن که همیشه عشق من هستی ... تا شب خبری نشد از عکس العملش ، فردا ۵ شنبه طاقت نیاوردم رفتم ببینم اصلا خونه رفته که دیدم ماشین بود یعنی دیده گل رو ولی خبری ازش نشد، ۵ شنبه عصر زنگ زدم بهش جوا ب نداد نداد نداد رفتم درخونه ماشین نبود تو دلم گفتم رفته شمال تو جاده یه چیزیش شده، یهو قاطی کردم اصن ، زنگ زدم به یکی از دوستاش که یه کمی از ماجرای جدایی مونو می دونه ، گفتم تروخدا پیداش کنید ، دیگه داشتم زنگ می زدم به پلیس راه ببینم تصادفی شده یا نه ، که برداشت تلفنو گفت خواب بودم، دوستم پشت فرمونه و تو مسیر شمال بود برای سر زدن به ویلاهاش و اینا ... گفتم من نگرانت می شم مثل تو بی احساس نیستم پس وقتی زنگ می زنم برداررررررررررررررر.... جمعه عصر رفتم خونه خودم هم ببینم نوشته و گل رو دیده و هم اینکه باهاش بازم حرف بزنم جمعه یه انقلاب بود برای من انگار دیدم که اصلا دست به نوشته نزده چون همون مدلی که گذاشته بودم بود که بود اومد و گفتم که اومدم که یه کفش ببرم .. بعد یه خرده از مسائل روزمره گفتم ، خیلی عادی و اونم با م ا ه واره سرگرم اصلا نگام نمی کرد، گفتم خبببببببببب شنیدم زرنگ شدی می خوای مهریه بدی گفت آره ... گفتم خب دیگه بسه جمع کن خودتو بیا مشکل رو حل کنیم ، بگو چکار کنیم ؟ گفت مگه نیومدی کفش ببری بردار برو دیگه ، گفتم لوس نشو ، بگو که می ری مشکل رو حل کنی ؟ اگه من مشکل دارم من حل کنم اصلا ، گفت من دیگه نمی خوام مشکلی حل شه از من اصرار و اون انکار دو سه باری پرسیدم و گفت نه من دیگه نمی خوام می خوام تنها باشم گفتم حرف آخرته گفت آره وسایلمو برداشتم اومدم جلوی در ، مهربون نگاش کردم گفتم حرف بزنیم حلش کنیم با هم ؟ گفت نه من دیگه نمی خوام ... گفتم پس تا دونه آخر مهریه ام رو حاضر کن و. بریم تمومش کنیم گفت همشو ندارم یه سریشو نقد میدم یه سری هم قسطی ولی همشو نمیدم . مهریم ۵۱۵ تاس نخواست حرف بزنیم نخواست مشکل رو حل کنیم اومدم خونه بابام ، انگار پشتم خالی شده ... دیگه منو نمی خواد معلوم بود ...
+ نوشته شده توسط افسون در یکشنبه 1391/11/29 و ساعت
8:59 |
بدهی هامو داده.. هر چی که برای خرید خونه دادم
و گفته که می خوام مهرتو بدم نمیدونم چرا + نوشته شده توسط افسون در سه شنبه 1391/11/24 و ساعت
15:56 |
سلام به همه دوستایی که با نظرا و وقتی که برام می ذارن منو شرمنده می کنن همه رو می خونم و در موردش فکر کمتر با دوستام در مور د این مساله حرف می زنم ادمی نیستم که بشینم برای همه بگم و راه چاره بخوام چون همیشه خودم بودم که به بقیه راه چاره نشون دادم هفته پیش دو روز خونه خودم رفتم و اون هم بود و وقتی در رو بستم و اومدم بیرون به این نتیجه رسیدم که تمام افسانه تمومش کن دیگه این زندگی نیست اینایی که می گم سخته ها ولی یه حقایقی رو دیدم ، دیدم اصلا مهران کاملا کنار اومده کاملااااااااااااااا منی که کنارش گریه می کنم برای اون زندگی رو همچین نگاه می کنه مثل یه پشه کلافه کننده در کنارش و با شادابی جواب تلفن ها و خرید و فروش ملک و ... رو می کنه خانوادم در حال حاضر راضین تا حدی که برادرم فکر مهریه و ایناس .. دیروز هم بهم گفت بکن بنداز دور.. منم محکم شدم کمتر گریه می کنم ولی یه چیزی تو وجودم داره می لرزه .. دارم مهرانم رو از دست می دم
+ نوشته شده توسط افسون در شنبه 1391/11/14 و ساعت
13:27 |
پارسال این موقع ها بود که با ذوق و شد دنبال خونه گشتیم از طبقه چهارم و پله نوردی فرار کردم از اون خونه ۷۰ متری و با پس انداز و فروش خونه و سکه و .. خونه نوساز بزرگتر خریدیم اون تعداد کمی از بستگان که اومدن دیدن خونه کف کردن و خیلی ها هم دیدم حسادت رو متاسفانه از صورتشون... اسفند تو خونه جدید بودیم امسال اما من اسم عید که میاد تمام تنم می لرزه و وحشت وجودمو می گیره ... من امسال باید عید خونه پدرم باشم ؟ آب شدم ... لاغریم دیگه توی ذوق همه که می زنه هیچ برای خودمم زننده شده .. با همه وجودم دلم لک زده برای زندگیم دعا کنید یه فرجی شه برگردم اینو می خوام واقعا الان شاید یه حس زودگذره + نوشته شده توسط افسون در یکشنبه 1391/11/08 و ساعت
16:22 |
حال و حوصله ندارم واسه اینه که آپ نکردم دوستای خوبم دوستتون دارم
دلت که می لرزید من با چشام دیدم تو ظل تابستون
چقد زمستونه ..
+ نوشته شده توسط افسون در یکشنبه 1391/10/24 و ساعت
15:3 |
جمعه رفتم خونه ، قبلش ازش خواسته بودم هر وقت خونه نبودی بگو من برم یه کمی اونجا کار دارم و بیشترم به هوای آزادی از خونه پدری، و اینکه دلتنگ در و دیوار خونه خودم بودم رفتم اولین کاری که کردم مثل خوره ها، آشپزی بود ، جا ادویه ای هام همه خالی شده بودن ، پرشون کردم ، پرده ها رو زدم کنار آفتاب افتاد تو خونه نورگیرم .. لباسای شسته شدش رو بند رخت رو جمع کردم چه لذتی داره کاره خونه ... دلم هیچ وقت انقد کار، خونه تنگ نشده بود همه چی سر جای خودش بود ، فقط انگار من بودم که نبودم غذا کوکوی مرغ درست کردم به بهانه اینکه می خوام ببرم سرکار ! ولی تو دلم به نیت اینکه بذارم برای مهران چون دوست داره وقتی تنها بودم گفتم بذار زنگ بزنم شاید ببینمش، زنگ زدم کی شما میای خونه؟ گفت می خوای الان بیام ، یه جای دور ه دور بود .. گفت خب بیا و اومد کل صووورتش میی خندید و می درخشید، خوش تیپ و خوشبو بود .. سرحال و قبراق برعکس منه بی آرایش و بی روح و لاغرررررر باهاش حرف زدم گفتم با خودم بذار سعی کنم حل کنیم مسئله رو حیفه زندگی ... ولی با دو تا جمله حرفامون تموم شد و ایشون کلا زیر بار نرفت و گفت من مشکلی ندارم که حلش کنم .. یه کمی اصرار کرد پاشو بریم خرید برات لباس زمستونی اینا بخرم گفتم نع ، گفتم لعنتی از وقتی از زندگیت اومدم بیرون خیلی دست و بالم تنگ شده پررو نشیا، گفت بر عکس من و اصراااااااااار اصرار که بهم پول بده منم قبول نکردم اصلا گفت بچه پروو یکی دو ساعت پیش هم بودیم و فهمیدم که دلتنگی رو باید تحمل کنم انگاری ، اگه نمی خوام چشم پوشی کنم از مشکل، باید همینطور دهنم سرویس بشه از دوریش از دوری خونه زندگیم ، و من بین دو تا راه موندم که آیا از خواسته ام بگذرم به خاطر خوبیای دیگه اش و مثل قبل با تنش و اعصاب ناراحت و حسرت زندگی کنم ، یا اینکه زندگی جدیدم رو ادامه بدم تا به طلاق برسم که مسیرش خیلی طولانیه ... من که تصمیم به ازدواج ندارم زیادم برام طلاق گرفتن صرف مهم نیس خونه مامان اینا بد می گذره خیلی احساس بدی دارم خیلی با اینکه شام و صبحانه و میوه و .... حاضره اما حس بد سربار بودن گلوی آدمو ول نمی کنه بگذریم این بود شرح ماوقع + نوشته شده توسط افسون در یکشنبه 1391/10/10 و ساعت
14:19 |
|